|
نگارش یافته توسط Administrator
|
|
17 خرداد 1388 ساعت 04:52 |
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتمهمه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتمشوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،شدم آن عاشق دیوانه که بودم...
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندیدعطر صد خاطره پیچیدیادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیمپرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیمساعتی بر لب آن جوی نشستیمتو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهتمن همه محو تماشای نگاهتآسمان صاف و شب آرامبخت خندان و زمان رامخوشه ماه فرو ریخته در آبشاخه ها دست برآورده به مهتابشب و صحرا و گل و سنگهمه دل داده به آواز شباهنگیادم آید، تو به من گفتی:از این عشق حذر کن!لحظه ای چند بر این آب نظر کنآب ، آئینه عشق گذران استتو که امروز نگاهت به نگاهی نگران استباش فردا، که دلت با دگران است!تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!با تو گفتم :“حذر از عشق؟ندانم!سفر از پیش تو؟هرگز نتوانم!روز اول که دل من به تمنای تو پر زدچون کبوتر لب بام تو نشستم،تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم”باز گفتم که: ” تو صیادی و من آهوی دشتمتا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتمحذر از عشق ندانمسفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم…!”اشکی ازشاخه فرو ریختمرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!اشک در چشم تو لرزیدماه بر عشق تو خندید،یادم آید که از تو جوابی نشنیدمپای در دامن اندوه کشیدمنگسستم ، نرمیدمرفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر همنه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر همنه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم |
|
تاریخ بروز رسانی ( 17 خرداد 1388 ساعت 04:53 )
|